آرشیو موضوعی سایت

سرعت وقالب سایت

ارزشیابی شما از سرعت وقالب سایت

Loading ... Loading ...

روی تصویر کلیک کنید

آمار سایت

جستجوی حدیث مورد نظر

تبلیغات و اطلاع رسانی

آموزش نام نویسی درسایت درقسمت دانلود قرار گرفت



اگرکلیپ برای شمانمایش ندادفلش پلی یرمرورگراز

اینجا
دانلودونصب کنید


کلیپ های موجود


با کیفیت نسبتا خوب در سایت قرارگرفت

اين ايمان قريب يك سال است مرا…

ياد آن حادثه دردناك هميشه روح مرا آزرده مي كند. اصلاً جنگ محل اتفاقات غريبي است. ناديدني ها را به آساني مي تواني ببيني. اگر ايمان به خدا نداشته باشي و نفهمي كه در كدام جناح هستي -حق يا باطل- ممكن است از نظر رواني خيلي صدمه نبيني اما همين كه فهميدي در جناح باطل هستي و دستي تو را در مقابل حق قرار داده است، آن وقت نه روز داري و نه شب. كوچكترين حادثه اي روحت را متزلزل مي كند و مانند موريانه تو را از داخل مي خورد و پوك مي كند. صورت دوم مسأله در جهت عكس آنجه عرض كردم صادق است.

يك مورد كه را كه خودم شاهد بودم را برايتان تعريف ميكنم حادثه اي ديدم كه روحم را به شدت جريحه دار كرد و در واقع با ديدن آن قدرت ايمان را احساس كردم و دانستم چيزي نيستم و اين يونيفورم نظامي فقط پوست شير است كه در آن دل موش مي- تپد. من ستوان احتياط هستم. مدتي واحد ما در جبهه ی نوسود مستقر بود. بعد از آن به شوش آمد و من در اين جبهه به اسارت رزمندگان اسلام در آمدم. آن حادثه در همين جبهه (نوسود) اتفاق افتاد.

روز سردي بود و درگيري نسبتاً شديدي جريان داشت. ظاهراً يك عمليات نفوذي موضعي از طرف شما مي خواست صورت بگيرد كه نشد. زيرا آتش ما سنگين تر بود و توانست پيشروي نيروهاي شما را متوقف كند. در اين معركه چند ساعته و كم ثمر، ما كشته و مجروح نسبتاً زيادي داديم. از تلفات شما خبر ندارم ولي يك پيرمرد بسيجي اسير ما شد. با تمام تجهيزات. وقتي افراد متوجه اين پيرمرد گشتند همه به دورش جمع شدند. او را به يكديگر نشان مي دادند و مسخره مي كردند. پيرمرد محاسن سفيد و صورت استخواني داشت. او با نگاه هاي نافذش افراد ما را وادار كرد دست از مسخره بازي بردارند. براي لحظه اي جمع ما و اسير شما ساكت شدند. پيرمرد ايستاده بود و حرفي نمي زد. چند نفر آماده شدند او را به چادر فرماندهي ببرند. ناگهان پيرمرد زد زير گريه. ما گمان كرديم كه اين گريه به علت ترس از ماست و چند- تايي هم سعي كردند او را آرام كنند، ولي او اجازه نداد.

يكي از ما كه مختصري فارسي مي دانست به پيرمرد گفت: «چرا گريه ميكني؟ گريه نكن.» پيرمرد همانطور كه ايستاده بود و قطرات اشك روي محاسن سفيدش مي دويد با بغض گفت: «من به قصد شهادت آمدم جبهه، ولي حالا تأسف مي خورم كه شهيد نشدم.»

در اين موقع يكي از افسران بعثي جلو آمد و كلت كمريش را روي شقيقه پيرمرد جا- به جا كرد. تصور سردي دهانه كلت روي شقيقه پيرمرد برق از چشمان من جهاند. پيرمرد چشمانش را بست، وردي زير لب گفت و آن افسر هم ماشه را چكاند.

اين ايمان قريب يك سال است مرا بيچاره كرده است!

مطالب سایت

ارزشیابی شما از مطالب سایت

  • عالی (41%, 22 نفر)
  • خیلی خوب (20%, 11 نفر)
  • خوب (22%, 12 نفر)
  • متوسط (9%, 5 نفر)
  • ضعیف (7%, 4 نفر)

کل آراء: 54

Loading ... Loading ...

لوگوی سایت

برای حمایت وتبادل لینک باما کد زیررا کپی ودر سایت یا وبلاگ خود قراردهید

 

 

بایگانی شمسی